بازوی شعرم زیر ساطورها معذور بود

شاعر روح‌الله دادگستر

بازوی شعرم زیر ساطورها معذور بود

۲۷ بازديد
آنجا که رفتم باخودم پای دلم مامور بود
بازوی شعرم زیر این ساطورها معذور بود
 
اما نشستم ساده وهی شعرگفتم ازبهار
روی گل قالیچه ی پاییز چون رنجور بود
 
 رفتم به اوج آرزو تا عمق شهر آفتاب
بر روی امواجی که از خورشید خیلی دور بود
 
نقشی زدم با رنگ‌ها بر بوم نقاشی دل
 ترکیب‌های مخملی هر قدر که مقدور بود
 
فرهاد باید می‌شدم تا لحظه‌ها شیرین شود
 چون کوه این وابستگی رویایی و مغرور بود
 
افتاده بودم در پی سهراب و شعر شهریار
 هر شعر زیبایی که از یک شاعری مشهور بود
 
آرایه‌ها آبستن منظومه نازش شدند
 یک کهکشانی پا به ماه وبند نافش نور بود
 
شعرش بغل وا می‌کند از حق نباید بگذرم
 شعرش تمام وقت‌ها با من حسابی جور بود

خیلی دنبال شعرهای شما می‌گشتم 

چه خوب که شعرهاتون منتشر میکنید

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در وی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.