پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۰۴ | ۰۴:۴۹ ۳۰ بازديد
پشت صیادی که تابود ازغم نان می شکست
بخت بد می آمد وبرشانه ی او می نشست
آتشی قهرانه آمدآشتی هارا ربود
لحظه لحظه اوغزل های حزینی می سرود
چشم دیدن که ندارد آتش ازدیدارآب
صورت بندرشدازآن دوده بوسی ها خضاب
شهر دریا آب می رقصد به آهنگ خدا
موج خون آمد به یکباره بلا پشت بلا
سنگ وآهن خورد بر پیشانی یک عده ای
همنشین خاک میشد باز مادر مرده ای
باد هم درهرمی ازاین درد هوهو می کشید
جسم خودراهم زنی این سو وآنسو می کشید
دختری ازدست آتش آسمان را می دوید
قطره قطره آب میشد تا به پایان می رسید
ای نی انبان زن چراساکت شدی برغم بخند
راه دشمن شادی مارا به روی ماببند
هرکه عاشق بود راهی تادل دریا گرفت
روح پاک عده ای در آسمان هاجا گرفت
- ۶ ۰
- ۲ نظر
پیغمبر رنگ و قلم
خیلی زیبا بود