شعرها و دلنوشته ها

شاعر روح‌الله دادگستر

پیغمبر رنگ و قلم

۱۲ بازديد
پیغمبر رنگ وقلم از دستمان رفت
اعجاز بومش مثل تیری از کمان رفت
 
چیده شبی پاییز بر قالیچه اش غم
تا جمع کرده فرش خودرا ارغوان رفت
 
وقتی خبر آمد که دیگر در زمین نیست
رنگ از رخ کل قلم ها همزمان رفت
 
نقشی که حالا می کشد ازعرشیان است 
رنگ هنرها از میان فرشیان رفت
 
 کل جهان مبهوت درنصف جهان شد
 نصف جهان از روی نام اصفهان رفت
 
#روح‌الله_دادگستر
..................................................
در ایتا ما را دنبال کنید


 

ترک های عمیق شهر

۱۲ بازديد
وقتی ترک های عمیق شهررادید
ازچشم خیس آسمان هی بغض بارید
 
دربارش غم لابلای باد شیطان
مرهم به پیش زخم هاشان شاد رقصید
 
  آمد بلا پشت بلا وباغ راسوخ
دارو ندارش در نگاه شعله پیچید
 
دستی که آورده بلا،بالاترازاین
از باغ های زندگی شان غنچه می چید
 
لنز نگاه کل دنیا صحنه هارا
ازچشم صهیون حرامی زاده می دید
 
پوتین های خونی وقدری گلوله
شدجای نان وآه را از سفره فهمید
 
لعنت به این رسمی که بازی را به هم زد
تا کودکی درحین بازی بود دزدید
 
#روح‌الله_دادگستر_جیرفت


لینک کانال اینا:،

https://eitaa.com/rdadgostar


 

حوالی های باران

۱۴ بازديد
 
 مثل آن دلواپسی که بیخبرازیادخود
 می رسد در انعکاس کوه تا فریاد خود
 
چون حوالی های باران در سرش جامانده است
ردپای صاعقه درلحظه ی ایجاد خود
 
 یا همان گلدان گندم‌های خشک سال پیش
 دسته ای بسته ولی زیباست در ابعاد خود
 
ماهی درتور دائم می زند هی دست وپا
تاشود آرامش نان شب صیاد خود
 
حال و روز مادری بیهوده بعداز زایمان
می کند باگریه خاک گوراین نوزاد خود
 
حال کوچک خان جنگل های گیلانم که خورد
اتهامی دربه کشتن دادن افراد خود
 
نوح را پیدا کنید این پیکرم طوفان زده 
یا که بااوراد موسی حل کنم ایراد خود
 
کوهها بر انعکاس هرصدا آماده اند
مثل شیرین وصدای تیشه ی فرهاد خود
 
ازهمه اشعار ناموزون وبی ربط وجفنگ
دادمن درآمده از عیب مادرزاد خود
 
 

تقدیم به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

۱۸ بازديد
تقدیم به امام مهدی عج
 
دارم از عمق وجودم اعترافی می کنم
 کارهای زشت خودراهم تلافی می کنم
 
 ازمن و این خلوتم اصلا کسی داردخبر؟ 
 می نشینم هی به یادت شعر بافی می کنم؟ 
 
 
 

حادثه تلخ بندر شهید رجایی (خلیج همیشه فارس)

۲۹ بازديد
پشت صیادی که تابود ازغم نان می شکست
بخت بد می آمد وبرشانه ی او می نشست
 
آتشی قهرانه آمدآشتی هارا ربود
لحظه لحظه اوغزل های حزینی می سرود
 
چشم دیدن که ندارد آتش ازدیدارآب
صورت بندرشدازآن دوده بوسی ها خضاب
 
شهر دریا آب می رقصد به آهنگ خدا
موج خون آمد به یکباره بلا پشت بلا
 
سنگ وآهن خورد بر پیشانی یک عده ای
همنشین خاک میشد باز مادر مرده ای
 
باد هم درهرمی ازاین درد هوهو می کشید
جسم خودراهم زنی این سو وآنسو می کشید
 
 
 دختری ازدست آتش آسمان را می دوید
قطره قطره آب میشد تا به پایان می رسید
 
ای نی انبان زن چراساکت شدی برغم بخند
راه دشمن شادی مارا به روی ماببند
 
هرکه عاشق بود راهی تادل دریا گرفت
 روح پاک عده ای در آسمان هاجا گرفت

بازوی شعرم زیر ساطورها معذور بود

۲۶ بازديد
آنجا که رفتم باخودم پای دلم مامور بود
بازوی شعرم زیر این ساطورها معذور بود
 
اما نشستم ساده وهی شعرگفتم ازبهار
روی گل قالیچه ی پاییز چون رنجور بود
 
 رفتم به اوج آرزو تا عمق شهر آفتاب
بر روی امواجی که از خورشید خیلی دور بود
 
نقشی زدم با رنگ‌ها بر بوم نقاشی دل
 ترکیب‌های مخملی هر قدر که مقدور بود
 
فرهاد باید می‌شدم تا لحظه‌ها شیرین شود
 چون کوه این وابستگی رویایی و مغرور بود
 
افتاده بودم در پی سهراب و شعر شهریار
 هر شعر زیبایی که از یک شاعری مشهور بود
 
آرایه‌ها آبستن منظومه نازش شدند
 یک کهکشانی پا به ماه وبند نافش نور بود
 
شعرش بغل وا می‌کند از حق نباید بگذرم
 شعرش تمام وقت‌ها با من حسابی جور بود

زمان در دست ماست.

۲۱ بازديد
زمان دردست ماست ولی باد ازجلوی چشمانمان آن را می ربایدوبه هوهوی زمانه می سپارد
 
فکری به حال عقربه های ساعت کنیم دنبال گمشده ای میگردند که با هرچه بیشتر گشتن ما پیروپیرتر می شویم برای جوان ماندن کمکش باشیم تا گمشده اش را از گردش زمانه پیدا کند وبه آغوش زمان برگرداند* 
 
 

سردرگم از دیروز مو ذهنم چرا هموار نیست .

۱۹ بازديد
سردرگم از دیروزمو ذهنم چرا هموار نیست 
یک کوچه‌ای بن بستمو آینده‌ای در کار نیست
 
کوچیده ام با بال غم از نوبهار دیگران 
رفتم به پاییز خودم رنگی بر این رخسار نیست
 
 دم کرده ام با واژه‌هایک قوری از دلتنگی ات
 فنجان شعری تازه دم شعری که قابل‌دار نیست
 
آزرده خاطر می‌روم از شهرک داروغه‌ها
 ای شیخ ما گفتی ولی این گفتنت پربار نیست
 
چون مویه‌های هر شب اعدامی‌ام که روزها
 تصویرهای چشم او غیرازطناب دار نیست
 
با رفتنت سردرگمم زیرا سرم شد بی‌کلاه
 دلخوش به پروینم که گفت این بی‌کلاهی عار نیست

یک جای شعرم مصرعی انگار خالی مانده است.

۲۰ بازديد
یک جای شعرم مصرعی انگار خالی مانده است
 شاید کنار ذهن تو در آن حوالی مانده است

 کاری ندارم شعرها دل واپس باران شدند
 من مطمئنم ********رشان پیش اهالی مانده است

 واضح بگویم واژه‌ها با هر هجانخ داده اند
تا آنکه شعری بافتم این گونه عالی مانده است
 
وقتی که از دلتنگیت سربسته حرفی گفته شد
 چشمم دهانش باز بر گل‌های قالی مانده است
 
 جایی شنیدم باد هم پشت نفس‌های تو بود
 بیچاره چشمم خیره بر بید خیالی مانده است
 
نزدیک سال نو شده هر سکه سکه خاطره
 در یاد سبز قلک زرد و سفالی مانده است

 پیدا شدآن یک مصرعی گم کرده بودم ابتدا 
در عمق آغوشم برایت جای خالی مانده است

یکی ازاثرهای برگزیده جشنواره نگین سلیمانی جنوب کرمان ۱۹دی ماه ۱۴۰۳*

۲۷ بازديد
باغمان شاکی شدو اطراف مان آفت گرفت 
سرزمین زنده ی پیغمبران محنت گرفت
 
چشم‌ خیس آسمان تصویرهای تازه دید
آنچنانی که زمین بادیدنش لکنت گرفت
 
 شین شیطان می وزید ودود می باریدسخت
سوزسرمای زمستان درهواسرعت گرفت
 
 
خنجری باپرچم مشکی پراز وحشی گری 
نام ناموزون داعش درجهان شهرت گرفت
 
باوجوداین شلوغی هادراین بازارشام 
رنگ سرخ جعبه ی رنگین کمان قوت گرفت
 
بوی تردباغ سیب مردی ومردانگی
برمشام جان نشست و طعمی از غیرت گرفت
 
شهسوار خطه ی سلمان سراپارزم شد
از وجود محورهنگامه اش رخصت گرفت
 
بانوای کاروان یکبار دیگرخوانده شد
شوروحال خواندن آهنگران وسعت گرفت
 
قبرداعش را به طول و عرض اقیانوس کند
گوش هرکس می شنیدازسالها عبرت گرفت
 
درپگاه جمعه ای درماه دی اخبار گفت
مایه ی دلگرمی ایرانیان حاجت گرفت
 
خاتم ملک سلیمان بی نگین ازدست رفت
حاج قاسم بین دلها ارزش وقیمت گرفت* 
----------------

 روح الله دادگستر
 یکی ازاثرهای برگزیده جشنواره نگین سلیمانی جنوب کرمان ۱۹دی ماه۱۴۰۳